هو

۱۲۱

 

 

 

رساله شريفه

 

پند صالح

 

 

اثر خامة

 

حضرت حاج شيخ محمّد حسن صالحعليشاه گنابادي

 


 

معرفي

 

رساله شريفة پند صالح[1] تأليف حضرت آقاي حاج شيخ محمّد حسن صالحعليشاه گنابادي قدّس سرّه (۱۲۷۰- ۱۳۴۵ ش) قطب سلسله نعمت‌اللهي سلطانعليشاهي گنابادي از زمان تاليف (چاپ اول ارديبهشت ۱۳۱۸) تا كنون، يكي از مهمترين كتاب‌ها و منابع براي محققين جهت آشنايي با تصوّف و دستورالعملي عمومي براي پيروان اين سلسله بوده است.

حضرت آقاي حاج سلطانحسين تابنده گنابادي رضاعليشاه طاب ثراه (۱۲۹۳-۱۳۷۱ ش) قطب سلسله و جانشين حضرت صالحعليشاه در مقدمه چاپ سوم (۱۳۴۴ ش - در زمان حيات مؤلف كتاب) مرقوم داشته‌اند: «رساله شريفه پند صالح كه دستور عمومي از طرف حضرت مستطاب والد جليل حضرت آقاي حاج شيخ محمّد حسن صالحعليشاه روحي فداه براي فقراي سلسله عليه نعمت اللهيه مي‌باشد از بهترين رساله‌ها است كه تا كنون نوشته شده و خودي و بيگانه از مطالعه آن بهره‌مند گرديده و هركس ديده پسنديده و مي‌توان گفت تا كنون رساله‌اي با اين اختصار و جامعيت كمتر نوشته شده است.... چون منظور از نوشتن اين رساله شريفه دستور كلي براي عموم فقرا مي‌باشد لذا با نهايت اختصار و به زبان خيلي ساده مطابق فهم عموم نوشته شده و حتّي مطالب مفصّله علمي و اصطلاحات را با جملات ساده و عبارات شيوا تحرير فرموده‌اند كه دليل بر تبحر معظم‌له در تفهيم حقايق اخلاقي و علمي مي‌باشد.» همچنين در مقدمه چاپ چهارم (۱۳۵۳ ش) مي‌نويسند: «رساله شريفه پند صالح... كه با قلّت لفظ و ايجاز تام دريايي از حقيقت و معني و مشحون از حقايق و دقائق و مصداق الموعظة الحسنه مي‌باشد داراي تمام دستورات و نكات مهمّه ديني و اخلاقي و اجتماعي براي سالكين الي الله است و با اختصار و ايجاز تامّي كه دارد از هيچيك از دستورات لازمه براي مؤمن سالك فروگزار نگرديده است.»

بزرگان سلسله از همان زمان مكرراً طالبين و محققين و پيروان را به مطالعه و مداقه در اين كتاب توصيه نموده‌اند. حضرت آقاي حاج دكتر نورعلي تابنده مجذوبعليشاه ارواحنا فداه قطب وقت سلسله نعمت‌اللّهي سلطانعليشاهي گنابادي در طي مدّت چند سال بطور هفتگي اين كتاب را شرح كرده‌اند و در حال حاضر نيز براي بار دوم به شرح اين اثر گرانقدر پرداخته‌اند.[2]

 

 

 


 

ديباچه

 

هو

۱۲۱

 

بسم الله الرحمن الرحيم

و به ثقتي و رجائي

 

ستايش بي‌آلايش يكتا دارائي را سزد كه هستي‌ها همه از تابش اوست و پرستش و نيايش بي‌همتا خدائي را زيبد كه دانا و بينا و توانا و برگشت همه به او و پيدايش از اوست. بخشنده‌اي كه در مراحل هستي خواهش استعداد هر ذره را بخشوده و مهرباني كه راه بازگشت به سوي خود را براي بندگان درگشوده بالاترين آن راه نموديست به راه بندگي خود توسط پيمبران و بهترين نعمتش برگزيدن ماست به پيروي پيغمبر آخرالزمان.

خداوند مهربانا! دم از بندگي تو مي‌زنيم و چنگ به ريسمان كشيده تو زده‌ايم،‌ ما را توفيق ده كه به راهنمائي پيغمبر محبوب و بنده خالص تو محمّد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم رو بسوي تو آوريم و به دستور او رفتار نمائيم و دل را به ولايت و انقياد اوصياي آن بزرگوار روشن سازيم.

سپس با درخواست توفيق از خداوند منان اين بيچاره ناتوان و خادم درويشان محمّد حسن گنابادي مفتخر در طريقت به لقب صالحعليشاه براي تذكّر و يادآوري وظايف اسلامي و ايماني به برادران روحاني و سالكان طريقت مرتضوي و رهروان در سلسلة نعمت اللهي سلطانعليشاهي اين نامه و دستور را برحسب تقاضاي جمعي از آنها مي‌نگارد و ضمناً جهات عديده ذيل كه مؤيد و كمك اين نامه‌نگاري گرديده منظور و ملحوظ مي‌دارد:

اول) آنكه مدّتيست از طرف بعضي طالبان و مبتدئين از برادران بيشتر از پيشتر نامه‌ها رسيده و خصوصاً از جاهائي كه دسترس به مشايخ مأذون نداشته و مراوده با فقراي راه‌رفته آگاه كمتر نموده‌اند و از كتب عرفا نيز آگاه نبوده يا دسترس به آن نداشته و سؤالات متعدده نموده و يا دستور احكام صورت و معني خواسته‌اند و جواب نوشته‌ام ولي چون پاسخ هر نامه را نتوان زياد مفصّل نوشت و جز پرسنده ديگران هم آگاه نمي‌شوند پرسش‌ها مكرّر مي‌شد كه پاسخ‌ نيز بايد تكرار شود لذا در نظر گرفتم اين نامه را مفصل بنويسم و مطالب مورد سؤالات را به اندازه‌اي كه بتوان بر نامه نگاشت بنگارم كه عمومي باشد و براي همه مفيد گردد و بقيه را به فراگرفتن از دهان مردان راه حواله مي‌دهم.

دوم) اينكه بعضي از مبتدئين فقرا يا سايرين مذاكراتي از بعضي دوستان يا مخالفين فقر مي‌شنوند و در صدد تحقيق برنيآمده بسيار مي‌شود كه به شبهاتي مي‌افتند يا در كتب عرفا اسرار طريق كه ادراكات قلبيه و واردات غيبيه است خوانده و يا از مردان اين راه شنيده و نفهميده و اسرار را از قبيل الفاظ و كلمات و يا پارة كردارها پنداشته نگاهي به كتب بزرگان هم نكرده و از دانايان هم نمي‌پرسند،‌ يا ديده و شنيده به تصورات فِرق مسلكي و غيره رفع اشكال نشده و گاهي مي‌شود كه به عقيده نكوهيده يا كردار ناپسند گرفتار شده يا نيكان را بد پندارند لذا در اين نامه صراحتاً يا كنايتاً توضيح و رفع اشكال آنها نيز مفهوم خواهد شد.

سوم) آنكه جمعي از ناشناسان مراتب فقر و عرفان مخصوصاً در اين زمان اصل موضوع را تدبر ننموده و تعمّق در معني كلمات عرفا نكرده بلكه كتب آنان را با اينكه بحمدالله غالباً چاپ شده و در دسترس ا‌ست نخوانده يا خوانده و الفاظ را به ميل خود ترجمه و تحريف مي‌نمايند و بر مردم مشتبه مي‌سازند بلكه بعضي مخالفين به عناد و لجاج مي‌خواهند براي مشتبه ساختن و توليد مخالفت كردن فقر و درويشي را كه پيروي انبياء و اولياء و جمع صورت و معني و دل را با يار و دست را به كار داشتن و با تمام خلق به شفقت و صفا بودن‌ است داعيه تازه نام نهند و نزد بعضي مانند بيكاري و بيعاري و سربار جامعه بودن و يا مقيّد به آداب شرع و قوانين نبودن و يا مراعات آداب تديّن نكردن و مخالف تمدن بودن وانمود كنند تا در نظر هر دسته خوار سازند و بعضي راهجويان هم گفتار آنها را راست پنداشته باور نمايند و از حقيقت دور مانند لذا ذكر خلاصه عقايد و اعمال تذكاراً لازم مي‌نمود.

چهارم) بعضي از راهجويان يا راهرفتگان به شنيدن اينكه طريقت تهذيب اخلاقست تهذيب علمي و تحصيلي را كه در كتب اخلاق ذكر شده كافي دانسته يا اخلاق را كه ملكات نفسانيه است آثار عملي آن و فقط حسن معاشرت پنداشته‌اند لذا اشاره مختصري هم به اخلاق اسلامي به مسلك عرفان مي‌شود شايد مفيد افتد.

پنجم) چون فقرا تكليف خود را در هر زمان بستگي و تجديد عهد و كسب تكليف از عالم و عارف زنده زمان خود مي‌دانند بعضي از آنها در جزئيات هم دقت ننموده يا دستور كلي را ملتفت نشده يا كافي نپنداشته يا براي احتياط و اطمينان تكاليف جزئيّه را هم مي‌پرسند و بعضي نيز به اشتباه ديگر افتاده درويشي را در اوراد و اذكار زباني دانسته و براي امور دنيوي متوسّل شده يا اوراد و اذكار كه راز و نياز با دوست و اظهار بيچارگي و نيستي در بارگاه كبريائيست و بايد با توجّه تامّ قلبي باشد آلت آرزوهاي دنيوي ساخته و به ظاهر الفاظ براي كارها مي‌چسبند و بايد از اين غفلت هشيار گردند.

بعضي ديگر هم به تصوّر اينكه به موجب «هل الدّين الاّ الحب» همان محبّت تنها كافيست و دانسته يا ندانسته در مواظبت بر اعمال صالحه قصور يا تقصير مي‌نمايند و رعايت اوامر و نواهي كه براي حفظ حال محبّت و بستگي و آبياري ايمان‌ است چنانكه بايد و شايد نمي‌نمايند حتّي بعضي آداب ظاهري را متوجّه نبوده كمتر مراقبت مي‌نمايند و بعضي از دوستان هم اتفاقاً درخواست نمودند كه براي متوجّه ساختن اين قبيل اشخاص دستور جامع مختصري كه بتوان همراه داشت و مكرر مراجعه نمود بنويسم. چرا كه كتب بواسطه تفصيل آن كمتر خوانده مي‌شود و از خاطر مي‌رود لذا اجابت خواهش آنها نموده و خلاصه دستورات بزرگان سلف را كه غالباً در كتب هم نوشته‌اند گردآورده فهرست‌وار بطور اختصار مي‌نويسم و چون به عنوان كتاب نيست و نامه پند و دستور است به عنوان «پند صالح» خدمت برادران مي‌فرستم و اميدوارم در آينده زندگاني موفّق گردم شرح صالحيّه را در چند جلد نوشته تقديم خوانندگان نمايم.

و چون بيشتري سواد عربيّت ندارند و اصطلاحات علمي و مطالب مهمّه عرفاني نمي‌دانند با زبان فارسي معمولي بطور ساده اين نامه را نگاشته و آنچه غالباً بايد بدانند و وظايف عمومي شرعيست يا حُسن و قُبح آن را هر عقلي حاكمست فقط تذكّري لازم دارد با اشاره مختصراً و بطور عموم نوشته و آنچه كمتر متوجّه‌اند و بايد مراقب باشند ولو جزئي پندارند توضيح مي‌دهم و اولاً تأكيد مي‌نمايم كه دوستان در تعليم آداب و احكام شرع كه تعلّم آن تقدّم طبعي بر آداب طريق دارد و آداب طريق براي جان دادن و آراستن آنست و بر آداب شرع تقدّم شرفي دارند بكوشند و به اندازه‌اي كه مورد احتياج و لزوم هر مسلم است از مأخذ آن تعليم گيرند كه تكاليف اسلاميت خود را بدانند و براي مزيد بصيرت در امور فقري هم به كتب مفصّله عرفا عموماً و مخصوصاً كتب جد امجد فقير مرحوم سلطانعليشاه شهيد و والد ماجد مرحوم نورعليشاه ثاني قدّس سرّهما كه مشحون به حقايق و مملو از نصايحست مراجعه نمايند و در واقع اين نامه را مانند يك فصل متمّم و خلاصه آن كتب و تشريح عهد و ميثاق مأخوذ گيرند كه بحسب اقتضاء مناسبات و مقتضياتي افزوده اشارات آنها تصريح گرديده است.

اميدوارم مؤمنين متذكّر اوصاف و اخلاق ايماني گرديده و صرف بستگي را كافي ندانسته در سلوك بكوشند كه دنبال نمانند و از قصور خود هميشه شرمسار بوده نفس را ملامت نمايند و اگرچه آنچه نوشته شود هرچند عمومي باشد موارد مستثني دارد و هر عامّي بي‌ خاصّ نخواهد بود و ممكن‌ است در موارد مخصوصه تكليف تغيير نمايد.‌ ولي حكم بر غالب و موارد نادره محتاج دستور خاص و اوامر مخصوصه است كه اشخاص باهوش درك مي‌نمايند و اگرچه در ايمان و اسلام زن و مرد به موجب آيه مباركه يكسان و خواهران ديني مانند برادران موظفند ولي چون از جنبه ايمان زنان برابر مردانند و بايد مردانه بكوشند بطور عموم برادران را مخاطب ساخته و لطيفة ايمان را منظور مي‌نمايم و از باطن بزرگان دين مدد مي‌خواهم و از برادران انتظار دارم با دقت و تأمل غالباً مطالعه و با نظر محبّت و علاقه نگريسته و در مقام عمل برآيند و قصور مؤمن ديگر را بهانه قرار نداده تا بتوانند بكوشند كه مصداق عنوان فقير كه عبارت اُخراي بنده است واقع شوند البته بايد انقلابات دنيا و جنبش كه در هر موردي مشهودست در ما نيز اثر نمايد و بيدار شويم و از موقع استفاده كنيم و اگرچه عنوان حزب و دسته‌بندي و دخالت در كارهاي دنيوي در درويشي و بندگي نيست ولي مؤمن بايد زيرك و انجام‌بين بوده و قدر آسايش را دانسته شكرگزار باشد و هر موقع موانع كمتر بود در توجّه و عمل بكوشد و در رفع شبهات و اختلافات مذهبي فروگزار ننمايد. از خداوند مهربان توفيق خود و برادران را خواهانست.

 

برادران من

فكر و تحقيق

امتياز انسان از ساير جانداران به عقل و فكر پايان‌بين است و كودك از اول تولّد مانند ساير حيواناتست ولي به نموّ تن فكر او هم بيشي مي‌گيرد و پايان‌سنجي او افزون مي‌گردد و از دانسته و ديده و شنيده خود پي به نادانسته برده به آثار ساير موجودات هم پي مي‌برد و به آرايش و پيرايش بدن جسماني و لوازم آن در درون و بيرون مي‌پردازد و هر اندازه فكر را بيشتر به كار مي‌اندازد و مقدمات فراهم‌تر باشد بهتر نمو كرده و چنانچه مشهود‌ست متدرجاً به آثار و اسرار عالم خلقت پي برده براي استفاده نوع خود اختراعات كرده و صناعات به وجود مي‌آورد ولي نبايد به همين اندازه بسازد و فكر را صرف خارج وجود خود نمايد و همّت خود را در بدن و لوازم آن كه فانيست صرف نمايد بلكه به خود آمده تأمل نمايد:

از كجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود           به‌ كجا مي‌روم آخر ننمايي وطنم

دلايل بقاي روح و تجرّد نفس و عالم آخرت

و از محدود بودن جسم و جسمانيات و انقلابات آن و فناي تدريجي و كلّي بدن و از خاموش نشدن جستجو و شوق فطري به رسيدن به خواهش‌هاي دنيوي و دوندگي براي يافتن آرزو و طلب گمشده خود آگاه گردد كه جولان بينهايت فكر نه منحصر به دنياست و حقيقت انساني جز اين تنست بلكه آنچه كارفرماي قوي و اعضاست و در تمام تبدلاّت تن پايدار و با كثرت قوي يگانه و در عين آشنايي با همه بيگانه و دانا و بينا و توانا در بدنست و در عين بي‌خبري بدن و بي‌توجّهي خيال و در كودكي و جواني و پيري و در خوشي و ناخوشي و فربهي و مرض و تندرستي پايدار و يكيست و فكر و خرد منسوب به اوست كه جان و روان ناميم حقيقت و شخصيّت انسانست و جسماني و محسوس نيست و دل و مركز فكر واسطه بين جان و تن است و جان مهيمن بر دل و دل مسلط بر بدنست پس نبايد جان را توسط واهمه هميشه گرفتار چاه و زندان تن داشت بلكه بدن را بايد از راه دل به نور جان روشن ساخت و حقيقت خود را فداي دنيا ننموده بلكه قدري هم به خود پرداخت و پي برد كه آثار و گفتار و پندار و كردارها كه در زندگاني همراه و تا مرگ هم هست محسوس و در تن نيست پس چون در صفحه جان باقيست به مرگ طبيعي و فناي كلي بدن كه در زندگاني هم بتدريج در زوالست فاني نشده و با جان خواهد بود و چنانكه در خواب بدون بدن زندگاني مي‌كند و از حالات و واقعات آن در بيداري خوشنود يا غمگين مي‌گردد و خواب خوب يا بد مي‌بيند و خواهي نخواهي خوشي و ناخوشي آن را در بيداري مي‌يابد و آثار يا عين آن را بعد مي‌بيند پس از مرگ نيز اعمال همراه و موجب آسايش يا عذاب خواهد بود و بايد به فكر آسايش آن طرف برآمد و فكر به خودي خود و تنها راه به آنجا نمي‌برد پس بايد جستجوي راه و راهبر براي اين راه نمود و انبياء و اولياء كه اين راه را پيموده و خوب و بد آن را ديده و توشه راه را دانسته‌اند براي بيدار كردن مأمور بوده و راه و چاه را نشان داده‌اند بايد درصدد رفتار به دستور آنها برآمد. و آغاز پيدايش اين انديشه دوربين آغاز سلوك به سوي خداست و البته اگر اين جستجو و درد شدّت نمايد و عزم بر اصلاح خود كند و متوجّه گردد كه به محض مليّت ظاهر و انتحال صورت ديانت به مقصود نرسد و تنها به نوشته و دستور راهنما نتوان راه پيمود و راهي كه خطر‌هاي بي‌پايان و راهزنان فراوان دارد بايد با راهنما و اسلحه رفت در تفحص و تحقيق برآمده نصّ سابقين را كه بينا و محيط بوده‌اند و گفته آنها را حق دانسته كه يگانه راه شناسائي راهبرست و با اثر هم مقرونست پيدا كرده و با بصيرت و حسن ظنّ گرويده و تسليم شود چنانكه در پيروي موسي (ع) از خضر (ع) بود. اين گرويدن را در عرف و اصطلاح عرفا اول سلوك نامند سپس بايد به دستوري كه گرفت بدون اعتراض و ترديد به قدم همّت راه را طي نمايد و در حالات وارده ثابت قدم باشد و به سلاح ذكر رفع وساوس نمايد و در هر حال همراه با فكر باشد و پايان‌بين بوده به ظاهر تنها نچسبد و تا زنده است دست دل از دامن پير رها نكند و وجهه امر الهي را منظور و تعظيم او را تعظيم حق داند و در آنچه رضاي او داند تأسي نمايد كه ممدوحست و تقليد نادانسته و بر پايه نااستوار مذمّت دارد و بايد در پيدايش نورانيّت و بصيرت كه عجز و نيازمندي مي‌آورد بر توسّل افزايد و از پرتو نظر پير داند كه مبادا در ورطة ناز افتد كه خطر عُجب و خودسري و غرور خطر بزرگ راه‌ است.

 

برادران من

ايمان

ايمان كه علاقه روحست به مبداء و فكر آغاز و انجام و آن ناموس بزرگ الهي و امانت خداييست بايد نگاهدار و قدردان بود و از آلايش‌ها پاك داشت. بايد همّت نمائيم كه نام فقر و ايمان كه بر ما گذاشته شده به آن موصوف باشيم و به نيكي معرفي شويم كه بر ما صدق كند. بايد بكوشيم كه عهد ازلي را كه در صفحه فطرت جان ثبت شده و عقل گواهي مي‌دهد و به فريب نفس در دنيا در طاق فراموشي افتاده بعد از تازه كردن به توسط عهد و پيمان تكليفي پاسدار باشيم و به توفيق خدا غفلت ننمائيم و به شرايط بيعت رفتار و آن را پيشرو در هر كار قرار دهيم و هماره خلاصه دستورات را كه در اين سه عبارت درجست: با خداوند به بندگي، با عموم به شفقت و خيرخواهي، با برادران ديني به خدمت و كوچكي، در خاطر داشته عمل را مطابق آن سازيم و با آن بسنجيم و به پندار و گفتار و رفتار نيك فرياد ياري خواستن و دعوت «من انصاري الی الله» بزرگان را اجابت كنيم و بكوشيم كه به مقصد برسيم و كردار گذشتگان را سرمشق خود ساخته و يأس كه در حكم كفرست به خود راه نداده با عزم اراده قدم زنيم.

 

برادران من

ذكر

دل گنجينه خدائي و جايگاه ريزش رحمت الهيست و مركز كشور تن دلست كه هميشه بين وسواس شيطان و تلقين ملكست. بايد مراقب دل بود كه آنچه بر دل غالب بود اعضاء و قوا زير فرمان اوست و چون بستگي دنيا دام جان و مايه هر خطاست دل را بايد به دستور متوجّه غيب نمود و از غيب خود رو به غيب مطلق آورد كه پراكندگي خيال و وساوس رفع و هموم يكي گردد و نفس پاكيزه شود و اخلاق نكوهيده كه زائيده دوستي دنياست برود و به جاي آن اخلاق پسنديده آيد و متدرجاً انس به ياد خدا افزون گردد تا دري كه خداوند گشوده باز و دل جايگاه يار شود.

ياد خدا دل را خاشع و بدن را خاضع و اخلاق را پاكيزه و اعمال را پسنديده گرداند و ياد بنده حق را كه نشانه ياد خدا و هم مستلزم ياد اوست بنده را بالاخره انسان را از هستي موهوم مي‌رهاند و به هستي واقعي مي‌رساند چون مادام كه انانيت هست خداپرستي نيست.

ذكر مأخوذ را بايد در هر حال و هر كار مواظبت داشت كه آثار آن در كردارها و زندگاني هم هويدا شود و در عالم هم به يادگار بماند خصوصاً در مواردي تأكيد بيشتر شده است از آن جمله در موقع خوردن غذاست كه: «كلوا مما ذكر اسم الله عليه» گرچه تفسير به مورد ذبح شده ولي عموميّت دارد و ياد خدا هنگام غذا لذّت را بيشتر و بواسطه توجّه حرارت و روح به باطن هضم بهتر مي‌شود و تا آن غذا در بدنست حكم ذاكر دارد و بهتر توفيق مي‌يابد. ديگر حال مقاربتست كه طفلي كه در هنگام ياد خدا پيدا شود تمام خلقت و مؤمن و صالح و باهوش گردد. ديگر وقت خوابيدن كه توجّه به عالم غيب است، چون به ياد خدا كه بخوابد در خواب حكم ذاكر دارد و خواب كه بيند چه بروز حالات روحي او باشد و چه قضاياي خارج غالباً رؤياي صادقه خواهد بود. ديگر اول بيداريست كه حال بازگشت به اين عالم و توجّه به قوا و جوارحست كه در آن روز توفيق زيادتر گردد و بلكه كارهاي او هم پيشرفت نمايد، و اوّل بيداري توجّه به مبداء و مظهر و توسّل به انوار چهارده معصوم جسته و گشايش دل و دين و دنيا از خداوند اميد داشته باشد و چون موقع خوابيدن و بيداري هرچه را به ذهن بسپارند محفوظ ماند روح در اين دو وقت به ياد خدا عادت نمايد و متوجّه باشد و تا بتواند آني غافل از ياد خدا نگردد كه وقت مرگ متذكّر عقايد باشد.

فكر

و بي فكر ننشيند بلكه به مَركب فكر سير نمايد كه حقايق عالم را دريابد و از دريچه غيب خود متوجّه غيب مطلق گرديده انتظار فرج جان داشته باشد كه: «لا راحة للمؤمن دون لقاء الله».

انتظار

و مولا را كه با هر ذرّه همراه و هر دلي را به سوي او راهيست و نظر تربيت و عنايت خصوصاً به دل‌هاي مؤمنين دارد در دل بجويد تا بيابد كه در خارج چون ظهور فرمايد بشناسد و به جنسيّت جذب گردد و اين انتظار در دل كه همراه با انتظار در خارج بايد باشد و عمل را هم بر وفق رضاي مولي نمايد خود را لايق ركاب ظفر انتساب قائم آل محمّد صلوات الله عليه گرداند و استعداد ياري در او ظاهر شود بهترين مربي شيعه بوده و هست.

صحبت

سالك بايد نعمت منعم را در نظر داشته شاكر و سپاسگزار باشد مخصوصاً نعمت هدايت و ايمان را قدردان و واسطه فيض را از دل دور ندارد.

صلوات

حتّي در نماز كه بندگي خداوند يكتاست امر به صلوات بر پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم و آل او شده كه دستور توسّلست و اين طلب رحمت براي لطيفه ايمانيست كه از آن حضرت در دل پيروان اوست و وصل نمودن آن به حقيقت محمّديه و ياد بزرگان و نام بردن زندگان آنها براي تيمّن و توسّل و واسطه قرار دادن هر روز ممدوح ست

آداب خدمت

و مصاحبت با اولياء يا به امر آنها با ساير راهرفتگان از اركان سلوك و كمك سير سالك و موجب ازدياد دانائيست كه مصاحبت آنها انسان را به ياد خدا اندازد و گفتارشان بر دانش افزايد و كردارشان آرزومند سراي جاوداني سازد و نظر به علماء عبادت و رفتن به سوي آنها رحمتست. نفس از معاشر نقش پذيرد و رنگ گيرد و خدمت هر يك رسيد نبايد تفاوت مراتب در نظر گيرد بلكه وجهه امر خدائي را منظور و واسطه فيض داند ولي در اجتماع آنها حفظ مراتب و تفاوت درجات ملحوظ شود و تا مي‌تواند صورت را از پليدي حدث و خبث پاك و باطن را به زيور محبّت و اخلاص بيارايد، حقيقت آنها را شفيع قرار داده در حضور آنها بر مراقبه و توجّه و حضور دل بيافزايد و در رسيدن حضور آنها از تظاهرات محبّت تا حال اختيار دارد خود را نگاه دارد خصوصاً كه مورد ايراد اغيار باشد و بهانه ايراد و حسد فراهم نسازد و رعايت آداب صورت هم تا به اختيارست داشته باشد مثلاً تا بشود در نكوبد و صدا بلند ننمايد و تقدّم نجويد و در نشستن تا بتواند روبرو نشيند و اگر نشود طوري نشيند كه ببيند و نشستن را طول ندهد كه ملال آورد مگر كاري باشد كه لازم شود و جز به حدّ معمول و مرسوم در اول نشستن به ديگران توجّه ننمايد نه بطوري كه مورد ايراد يا افسردگي ديگران گردد و پشت به كسي ننشيند خصوصاً به مؤمن مگر در مجامع تعلّم و ضرورت، و هشيار باشد كه آنچه بشنود دريابد و به آن رفتار كند و آنچه شنيد نمونه‌اش در وجود خود پيدا كند كه آنچه فرمايند شايد به در زده باشند كه ديوار خبردار شود. و سخن با ديگران ننمايد مخصوصاً كه موجب پراكندگي حواس شود و نجوي جز به لازم نكند، آنچه لازم داند پرسد و زياد نپرسد و سؤال را براي جلب افاضه نمايد، و در بين سخن، سخن نگويد. بد ديگران ذكر نكند مخصوصاً سعايت مؤمني نزد اولياء ننمايد مگر در صورت سؤال و اقتضاي مقام از نظر دلسوزي كه به بيان نيكي جواب گويد. و مصافحه كه نمايد تجديد عهد داند و با دل آلوده و انديشه پراكنده كه صفاي دل ميسر نيست تقليد خواهد بود و در مصافحه هم ملاحظه مقتضيّات نموده حدّ اعتدال را رعايت نمايد كه اسباب زحمت نگردد و از كردار و گفتاري كه موجب تكدّر يا اذيّت شود خودداري نمايد و تا بشود در امور دنيوي اسباب مزاحمت فراهم نياورد بلكه از باطن بزرگان در هر كار همّت بخواهد و مدد جويد كه زودتر به مقصود رسد و درباره برادران به دل و زبان دعا كند و خيرخواه باشد و ترقّي آنها را بخواهد.

 

برادران من

كتمان سرّ

امر ولايت و طريقت راجع به قلبست نه جوارح و بسته به سِرّ است نه سَر، و سينه به سينه رسيده و در كتب نوشته نشده و اصول آن به لفظ درنيايد بلكه آنچه گفته و نوشته شود پنهان‌تر گردد. و چون اثر در امر و فرمان شخص وليست عمل بر نوشته نتيجه نبخشد و اسرار ديانت را بايد محفوظ داشت. خصوصاً آنچه را امر به كتمان شده و در عهده گرفته و آنچه بر دل وارد شد از حالات و عقايد چون بايد به پيروي پير از آن گذر نمايد و قدم فراتر نهد نبايد به زبان آورد و آن حال را بعد از گذشتن از آن نبايد مأخذ قرار دهد و بايد حفظ حال و ايمان و جان و مال مسلمين را در رفتار و گفتار خود منظور دارد و مستوحش از اوثق برادران بوده بار خود را بر ديگران كه در مرتبه او نيستند نگذارد كه ابوذر آنچه را كه در دل سلمان بود ندانست و نبايستي مي‌دانست. و نمايش باطني از بزرگان اگر در دل يافت نبايد گفتار غلوّآميز از او سرزند و مبادا از اطاعت سرپيچد و اين تقيّه و كتمان فطري و رويه بزرگان بوده و نگاهداري خود بر خلاف ميل نفس رياضت و مجاهده و تربيتست و اقتدار بر نفس و استقامت و عزم اراده را قوي مي‌كند و كتمان عزّت آورد و عكس آن كه اذاعه ناميده‌اند موجب ذلّت و سستي نفس و زوال اثرست و امر بزرگان دين را بايد محترم شمرد و از غير سرّ خود دريغ داشت و حتّي در مورد عدم لزوم رفت و آمد و دارايي را هم بايد قبلاً پوشيده و پنهان داشت و جان و مال را حفظ نمود و موارد تقيّه غير مورد جهاد و امر به معروف و نهي از منكرست كه براي ترويج اسلام و دفاع از مسلمين است به امر در زمان مقتضي و گذشت از خود و جان و مال را در راه خدا و براي حفظ و ترويج اسلام و ديانت داشتن غير حفظ ايمان و جان و مال و آبروي خود و مؤمنين است.

 

برادران من

 اخلاق

انسان مجموعه‌اي است كه همگي صفات حيوانات به نحو كمال در او آفريده شده كه مانند آنها براي نيك و بد و سود و زيان تن خود بكوشد كه جلب آسايش كند و آسيب و رنج را دفع نمايد به علاوه قوّه فكر و عقل دارد كه مي‌تواند صفات را در حدّ اعتدال نگاهدارد و مسلط بر نفس خود باشد و براي ترقّي روح آنها را به كار وادارد و اخلاق پسنديده را در خود آشكار سازد و از اخلاق نكوهيده جلوگيري نمايد. پس مؤمن بايد هماره مراقب اصلاح نفس و تهذيب اخلاق دروني خود باشد كه ملكات نفسانيه كه وادارنده به عملست اگر نيك باشد عمل نيك گردد و اگر بد باشد عمل هم ناپسند گردد و علماي اخلاق در كتب خود مفصّل نوشته و دستورات داده‌اند. ولي به خواندن كتب اخلاق بلكه به خواندن از احاديث و قرآن مجيد داراي اخلاق پسنديده نگردد و هر سر نفس كه كوبيده شود سر ديگر بلند كند بلكه اين مجاهده با نفس و شيطان بايد به عزم اراده با استمداد از باطن بزرگان و كمك ايشان و آبياري لطيفه ولايت كه در دل مؤمنين است كه شأن علويّت علي عليه‌السلام است و اتصالاً مؤمن را از تاريكي جهل و عالم طبع به نور تجرّد و علم مي‌كشاند و كاركن در وجود غير او نيست كه «لافتی الا علی» با جذبه شوق و محبّت ايماني انجام گيرد و به ذوالفقار ذكر و فكر كه عنايت شده تيشه به ريشه نفس زده بستگي و اُنس دل را به ياد خدا نموده كه خرده خرده دوستي دنيا كه زائيده انانيّت و خودسري و ريشه هر خطا و مايه اخلاق زشتست كم گردد كه اقتدار بر نفس پيدا كرده و بتواند از ظهورات آن جلوگيري كند تا از بين برود و تا اين حال دست ندهد پسند مولي كه ميزان نيكويي اخلاقست نگردد چرا كه تكليف و رفتار در موارد فرق كند و موردي «اشداء» مي‌پسندد و جاي ديگر بايد «رحماء» باشند و ميانه‌روي به عقل و هوش ناقص معلوم نگردد جز آنكه دل جاي خدا شود و حق حاكم بر دل كه حاكم بر تن‌ است گردد.

مراقبه و محاسبه

پس بايد مراقب احوال و اعمال خود بود كه هر آني كه غفلت شود نفس سر بلند نمايد و حساب خود را قبل از حساب نموده پندار و گفتار و كردار را در ترازوي عقل به ميزان رضاي مولا سنجيده باطن خود را به نور ولايت و ايمان منوّر ساخت كه اخلاق نيك كه نمونه بهشتند در انسان آشكار و از خلق‌هاي زشت كه نمونه زبانه جهنم‌ است پاك گردند.

ياد مرگ - اَمل

و فكر دنيا و زوال آن و مرگ طبيعي و فناي بدن كه گزير و گريزي از آن ميسّر نيست و بايد همه را گذاشت و گذشت و دست تهي از جهان رفت بتدريج حبّ دنيا را از دل مي‌برد و به فكر توشه زندگاني جاويد مي‌اندازد و ياد خدا را قوّت مي‌دهد و چون دم مرگ حقيقت بر همه آشكار مي‌گردد ياد مرگ راهرو را به شوق لقاي مولي مي‌اندازد و طبعاً آرزو‌هاي دور و دراز دل زدوده مي‌شود

توبه

و چون مؤمن بايد هميشه به خود مشغول باشد و اخلاق و اعمال خود را در نظر دارد بدي‌هاي خود را ديده پشيمان از كردار و گفتار و پندار خود بوده حال توبه و بازگشت به خدا پيدا مي‌نمايد كه در توبه دريست از درهاي بهشت كه هميشه و بر روي همه كس بازست و وسوسه شيطان را به فكر مرگ كه در كمينست و به انتظار ديدار يار دور دارد.

 انابه

و دم را غنيمت شمرده عفو و كرم را ديده پاي به روي نفس گذارده بازگشت و انابه به حق مي‌نمايد و هرچند بيناتر و بر عظمت محبوب آگاه‌تر گردد اين حال بيشتر شود و راز و نياز «ربنا ظلمنا انفسنا» از درون جان برآرد و «لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين» از دل گويد و خَلع و لُبس تكويني كه فنا‌ي خود و بقاي به حق است در هر مرتبه ظهوري دارد و نامي ‌بر آن اطلاق مي‌شود كه در اين حال توبه و انابه گفته شود و در مرتبة استعاذه و بسمله ظهور اوست و صلات و زكات و تبرّي و تولّي و فناء و بقاء به تفاوت مراتب تجليّات اوست.

حياء

و سالك كه كوشش و سعي در نيكي خود دارد از خود و كرده نيك خود هم شرمسارست تا چه رسد به بدي‌ها و از حق شرم دارد كه داراي نعمت‌هاي او در ملك او به قوه و حول او در حضور او مخالفت او نمايد بلكه حياي از خلق هم فطري و از صفات پسنديده است.

خوف - رجاء

و هميشه مؤمن از خود و عمل خود و راهزني شيطان ترسان و از بنده‌نوازي و كرم بي‌پايان بسوي دوست شتابانست و خود را از همه پست‌تر داند.

تواضع

و با تمام خلق كه صُنع حق مي‌‌داند تواضع مي‌نمايد كه تواضع رفعت آورد

كبر - فخر

و كبر و نخوت كه لازمه غفلت و نشاني بي‌خبري از خودست در او نماند چگونه كبر ورزد و حال آنكه آغاز و انجام تن را كه تأمل نمايد و نيازمندي كه به همه چيز دارد و ناتواني خود را كه مويي سفيد يا سياه نتواند نمايد بنظر آورد جاي فخريه نماند و كبر خوار سازد.

ريا و سمعه

و مؤمن نظر به خلق و تكيه بر آنها و اعتناء به ديدن و شنيدن و نيك و بد گفتن آنها ندارد.

محبّت و ترحّم

بلكه همه را آثار حق دانسته همه را دوست دارد و دشمن نگيرد و بر تمام خصوصاً زيردستان مهربان باشد و ترحّم نمايد

رقّت

و خود را واسطه و مأمور خدمت داند و دلسخت نباشد كه خواري و زاري در او اثر نبخشد و حس شفقت او را بيدار نكند بلكه درد هر عضو از اعضاي جان را درد تمام اعضاء داند

فراست

و چون توجّه و تذكّر كه جان را به عالم علوي كه عالم علمست متوجّه سازد تغيير كلّي در مزاج جان و تن مي‌دهد و فراست و تدبّر او را زياد مي‌گرداند.

غضب و شهوت

بايد پايان‌بين بوده انجام هر امر را از آغاز بسنجد و بايد دانست كه خداوند براي جلب ملائمات و دفع ناملائمات دو قوّه كه به جاي دو كارگر قوّه فكريّه‌اند در انسان آفريده كه فرمان او را كار فرمايند كه قوّه شهويّه و قوّه غضبيّه ناميده‌اند كه هركدام اگر در حدّ اعتدال و ميانه‌روي و تكيه‌گاه آن خدا و وجهه غيبي بود و به دستور عقل و امر آمر الهي كه ميزان پسنديدگيست و بدون ياد خدا ميسّر نمي‌شود اجرا شد در اينصورت مانند دو بال براي پرواز عالمِ بالا خواهد بود و اگر برعكس كار فرمايند و روي آن به دنيا و بهره آن افزايش آسايش تن گرديد مانند دو پابند كه به پاي مرغ روح بسته باشند خواهد بود و به پستي طبيعت خواهد كشانيد و سگ و خوك وجود او فرمانفرماي مملكت او خواهد گشت.

شجاعت - همّت

و حدّ اعتدال قوّه غضبيّه شجاعت و دليريست كه دل بواسطه توجّهي كه دارد و جز خدا كاركني نداند در راه مقصد با عزم اراده و همّت و پاداري باشد و به هر بادي از جا نجنبد

فتوّت

و در راه خدا و دوستان خدا با فتوّت و جوانمردي و گذشت بوده به امر مولي جان و مال و آبرو و ناموس را به چيزي نشمارد و پست را فداي بالاتر سازد با آنكه حسب الامر در حفظ مراتب بايد بكوشد و نتواند اغيار را در حرم يار بيند.

غيرت

و غيور باشد كه مبادا گردي بر رخ دلدار نشيند

خشم - كظم غيظ

و اگر لغوي شنيد به خشم نيايد و به سلامتي گذرد و اعتنا نكند و اگر خشم به جوش آيد خود را از تندي كه نوعي از جنونست نگاهدارد كه اين جنون اگر مستحكم نباشد بعد از اندكي پشيمان گردد و برود و وقت خشم فوري به ذكر خدا مشغول گردد و با مؤمني مصافحه نمايد و مولي را حاضر و ناظر داند و غيظ را فرو خورد و به آب حلم فرو نشاند اگر ايستاده است بنشيند و خاموش باشد و اگر نشسته است حركت كند و راه رود

عفو

و تا تواند عفو كند چون محبوب عفو را مي‌پسندد و خود از محبوب انتظار بخشش دارد بلكه بكوشد كه حالي پيدا كند كه خلاف دشمن و دوست را از خدا براي تربيت خود داند «ولا حول و لا قوة الا بالله» را در وجود خود يابد

احسان

و در مقابل احسان هم بنمايد و قوّه غضبيّه اگر سربخود بوده مطيع عقل نباشد و براي رفع ناملايمات نفساني اجرا شود هر قسم رفتار نمايد و هر خُلقي پيش آيد ناپسند خواهد بود

تهوّر

اگر اعتناء به موانع ننمايد و از خود بگذرد تهوّر و بي‌باكي باشد

جبن

و اگر كوتاهي نمايد ترس و جُبن باشد

كينه - عداوت – ظلم

و اگر بدي از كسي ديد كينه و عداوت او را در دل گيرد و از حدّ خود تجاوز و برخلاف امر رفتار و بر خود و سايرين ستم نمايد و مخلوق خدا را به هيچ شمارد و به اندك بهانه آتش عداوت برافروزد و جهاني را بسوزد و به ساير اخلاق مذمومه مبتلا گردد. خداوند همه را از شرّ شيطان و نفس اماره نگاه دارد.

شهوت - عفّت

و قوه شهويّه نيز اگر در وجود انساني به عِقال امر خدايي پابند و مطيع عقل باشد و از افراط و تفريط بركنار و به اندازه‌اي كه براي حفظ بدن و بقاي نوع و آباداني جهان به فرمان خدا و انبياء لازمست كار فرمايد عفّت و پاكدامني است.

شَرَه - خمود

و كم و بيش آن كه شَرَه و خَمودست بد ست

توكّل - تسليم - رضا

و دنيا براي آزمايش مؤمن و تربيت و كسب نيكيست بايد دارايي و زن و فرزند و نام و آوازه و زيردستان را سپرده‌هاي خدا دانسته مراقبت و خدمت و رعايت نمايد و اسباب ظاهر را بهانه و واسطه دانسته تكيه دل را بر خدا كه هستي بخشنده است داشته به كار مشغول باشد و خدا را كاركن واقعي و روزي‌دهنده دانسته با توكّل در كار بكوشد كه دست به كار و دل با يار باشد كه آنچه پيش آرد صلاح و خير در آنست و از ما به ما مهربان‌ترست پس بايد تسليم امر تكويني و تكليفي بود بلكه خشنود و راضي بود

شكر

و نعمت‌هاي او را كه از اندازه بيرونست از نعمت هستي و قوا و اعضا و سلامت و امنيت و غيره و بزرگ نعمت كه هدايت و ايمان و وجود انبياء و اولياء براي راهنمايي ماست سپاسگزاري كرد.

ابر و باد و مه خورشيد و فلك در كارند                تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري

و توفيق شكر يا ادا‌ي هر وظيفه يافت بر آن شكر بايد نمود.

از دست و زبان كه برآيد                كز عهده شكرش به در آيد

احسان والدين

بلكه وسائط هر نعمت را چه مجازي و چه حقيقي بايد شكر نمود كه مهم‌تر آنها واسطه هدايتست كه انبياء و اولياء‌اند و واسطه خلقت كه اَبَوين صوري‌اند و واسطه تربيت كه معلم‌ ست

وفا

و نسبت به هركسي كه از او نيكي به تو رسيده وفادار بايد بود نه فراموشكار چنانكه قولي كه داد نبايد فراموش نمايد و پيماني كه بست بايد بر آن بپايد و رفتار كند

قناعت

و هر نعمتي خداوند عنايت فرموده بايد ديده و شكر نمود نه آنكه آنچه مي‌خواهد بنظر آورده و محزون بود كه شكر نعمت نعمت را افزون سازد و به آنچه داد بايد ساخت و قناعت كرد و شكايت نداشت گرچه دعا و خواستن را در عين رضا و شكر اجازه داده‌اند و منافي يكديگر نيست

استغناء - طمع

و بايد در دل نظر به احدي نداشت و با استغناء بود كه نياز به غير بي‌نياز ذلّت و خواريست و طمع و چشم داشت از مانند خود دوري از عفافست كه زينت فقر است بلكه در ناداري بايد صابر بود

سخا - حرص

و اگر خداوند روزي را وسعت داد به شكرانه نعمت بايد حقوق خدايي را برساند و زايد اگر بود بر عيال خود بهتر وسعت دهد و قدري هم دستگيري درماندگان نمايد كه شكر و سخا زينت دارائيست و به توفيق خدايي مؤمن كه متوجّه اصلاح خود بود و نيك و بد خود را دانست جان را فداي تن و تن را فداي دنيا ننمايد بلكه دنيا را براي حفظ تن و تن را براي كسب كمالات جان خواهد و در جمع دنيا از حدّ اعتدال تجاوز ننمايد و جز به اندازه امر نكوشد كه نفس تيره گردد و حريص به زحمت دنيا پيش از زحمت آخرت افتد و آزمندي كليد سختي و آزمند بنده گيتي و هميشه همراه ناداري ست

حلال - مكر و خدعه - طغيان - جزع

و در تحصيل آن نبايد از دستور شرع تجاوز نمايد كه روزي مقسومست و به عمل حلال يا حرام گردد و نبايد از انسانيّت و انصاف و رحم و مروّت بگذرند و يا به مكر و فريب و خدعه و دروغ كه كار شيطانست در صدد پيدا كردن دارايي برآيند كه نه آمدن آن به اختيار و نه نگاهداري آن به اقتدار ماست بلكه به آنچه دارد نبايد دل بندد و خود را داراي حقيقي پندارد تا به آمدن آن بر خود بالد و سركشي كند يا به رفتن آن خود را دربازد و جزع نمايد و بداند كه آنكس كه داده خود برده است

حسد

و بر نعمت ديگران حسد نورزد كه خداوند به هر دو داده و حسود بر قضاء و قدَر خشمگين و خود را آتش مي‌زند و هميشه غمگينست و ايمان از حسد بركنارست و دارايي بجز از خدا نيست و دنيا ناپايدارست پس چه جاي حسدست و نبايد مؤمن از خود به ديگري پردازد.

برادران من

خدمت

مؤمنين از جهت بستگي و لطيفه ايمان كه روي ايشان به خداست آئينه يكديگر و فرزندان معنوي محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم و علي عليه‌السلام و با يكديگر برادر روحانيند كه تن‌هاشان متعدد و روان‌هاي آنها يكيست و برحسب عهد و پيمان كه بسته‌اند خدمت و مواسات با برادران لازمه محبّت و ايمانست نيكي با آنها عبادت و مخالفت و بدي معصيت است، قدر يكديگر را بدانيد و صورتاً و معناً در خدمت هم بكوشيد و لطيفه ايمان را به آن قوي نماييد كه خوش نمودن دل مؤمن خشنودي دل مولي و مايه آسايش و پيشرفت كار آخرت و دنياست. بايد از ديدن يكديگر خوش باشيد و از گفتار هم بهره برداريد و ملاقات به سلام و سلامتي و مصافحه نماييد و به دعا و استغفار و محبّت درباره يكديگر از هم جدا شويد كه مصافحه با مؤمن بدون غرض نفساني به يادآوردن پيمان خدايي و بيدار كردن دوستي ايمانيست و رسيدن ابهام دست به ابهام و بندكردن انگشتان به مصافحه قوّه مغناطيسي انساني و محبّت را به جوش آرد و دل را روشني بخشد و تيرگي دل را از گناهان مانند ريزش برگ درختان در خزان فروريزد و شهوت و غضب را فرونشاند ولي به عادت و ظاهر نبايد اكتفا شود بلكه بايد بكوشيم كه حقيقت پيدا كند كه داراي اين بهره‌ها گردد و در حضور بزرگان بايد آنها را مخصوص به تحيّت گردانيد و پيشقدمان ايماني را بايد مقدم دارند و جوانان رعايت پيران نمايند و پيشقدمان و پيران هم بايد به مساوات و برادري و نگاهداري كوچكان رفتار نمايند و هر مرتبه بالاتر نسبت به آنكس كه هنوز به آن مقام نرسيده نبايد سرزنش نمايد يا آنچه دريافته بخواهد تحميل نمايد بلكه به نرمي و مهرباني بايد او را بكشاند.

برآوردن حاجات مؤمنين و خوشنود نمودن دل آنها خوشنودي مولي و ريزش رحمت خدا و ترقّي سالك است. زيارت مؤمن براي وجهه ايمان و بردن يادگار و ارمغان و عيادت بيماران و تشييع جنازه مردگان و زيارت گورستان ايشان پسنديده خداوند و بزرگانست. اغراض دنيوي و خواسته‌هاي فاني نبايد پرده دوستي و خدمت گردد تا به قهر و دوري از يكديگر كشاند كه دو مؤمن اگر سه روز با هم قهر باشند بوي ايمان از آنها برود و در صورتي كه اختلاف بود تا بشود بايد بين خود مرتفع نمايند كه هرچه را در جدايي بخواهيم بيابيم در مهرباني و يگانگي بهتر يافت ‌شود و اگر محتاج به وساطت بود توسط ديگري اصلاح نمايد كه يكي از وظايف همگي مؤمنين اصلاح ميانه برادرانست كه تا شنيدند افسردگي و اختلافي را بين دو برادر بايد بكوشند كه نپايد و اصلاح شود بلكه تا بشود از آنچه مايه اختلاف مؤمنين مي‌گردد بايد جلوگيري شود كه چاليش سبب سستي طرفين و نوع مي‌گردد و اگر محتاج به خرجي هم بود از خود هم كه بدهند روا و مقبول و پسند خداست و بين دو مؤمن و دو نور نبايد فاصله شده و جدايي انداخت و در امور يكديگر بايد كمك كار بوده مگر آنكه ضرر به مؤمن ديگر برسد كه بايد جمع بين حقين نمود و اختلافي كه بود در امر حق بايد مساعد و رفع ستم از مؤمن نمود و در مشتبه جديت در اصلاح كرد و حفظ حقوق برادري را درباره دنباله رفتگان از مؤمنين هم بايد داشت و مخصوصاً اگر پسر داشت همراهي كرد كه نام نيك او زنده بماند و جاي او را بگيرد و رعايت آداب ظاهري هم گرچه بالاصاله مهم نيست و «تسقط الآداب بين الاحباب» ولي براي حفظ ظاهر و ملاحظه حال بعضي كه هنوز مقيد باشند و انظار غالب مردم هم متوجّه است بايد مراعات نمود مخصوصاً كه وارد و مهمان باشد مگر در محافل خاصّه اُنس و فقر.

از محترمين برادري و برابري پسنديده و از سايرين احترام آنها و حفظ صورت خوش‌نماست اسرار مؤمنين را بايد نگاهدار بود و عيب آنها را پوشانيد و اگر بدي درباره آنها شنيد به مهرباني رفع شبهه و تبرئه از بدي نمود و با احتمال راستي به نيكي جلوگيري كرد تا تصوّر نشود كه رفتار نوع با رضاي بزرگانست و خود او را در پنهاني نصيحت نمود كه اعمال خلاف علاوه بر ضرر شخصي بدنامي بزرگانست و عمل مؤمن را تا بشود حمل بر درستي بايد كرد و اگر راهي در درستي او نيافت نبايد فاش نمود و انتشار داد و نبايد گفت مؤمن نيست و تبرّي نمي‌توان جست مگر تصريح و امري از بزرگان شنيده شود بلكه بيزاري از عمل بايد جست كه خداوند در قرآن مجيد مدح و ذم بر صفات و اعمال فرموده‌اند نه بر اشخاص و در شنيدن بدي نبايد زودباور بود كه خداوند گوينده بدي مؤمن را فاسق فرموده و درصورتي كه دانست عمل او بر خلاف رضاي خدا و مولاست در پنهاني بايد نصيحت كرد، خيرخواهي مؤمن بايد در پنهان و آشكار و اندرز در پنهان باشد كه در انظار خوار نگردد و نفس به ستيزه افتد و سعايت مؤمن ولو امري كه از او بيند نزد كسي مخصوصاً نزد بزرگان بد است و زيان آن به گوينده بيشترست امّا در صورتي كه علاج گرفتاري او منحصر به گفتن و اميد اثر در آن باشد خيرخواهي وادار به اظهار مي‌نمايد نه نزد اشخاص و با مؤمن معامله‌اي كه احتمال اختلاف در آن مي‌رود ننمايد تا به افسردگي نكشاند و در دوستي رخنه نيفتد مگر آنكه بيگانه‌وار با دقّت محكم‌كاري كنند و گذشت آخر را هم از اول تن در دهد كه مثليست در ميان توده ولي حكيمانه كه وصلت با خويش و معامله با بيگانه، و اذيّت و صدمه و زيان رسانيدن و پست شمردن و سرزنش و تمسخر نمودن مؤمن زيان دنيا و آخرتست حتّي بي‌اعتنايي در آداب صوري مانند روي از مؤمن برگرداندن و پشت به او كردن يا پاي رو به سر مؤمن خوابيدن و مانند آنها تا بشود روا نيست و داخل شدن در معامله‌اي كه مؤمن مي‌خواهد بنمايد كه زيان به او رساند حرامست و غيبت و عيبجويي مؤمن از گناهان بزرگ و منع سخت از آن رسيده است با آنكه پنددادن مؤمن و دلسوزي و خيرخواهي به شرط گمان تأثير و عدم توهين خوبست و تهمت زدن از غيبت بدترست و گمان بد داشتن و نسبت بدي دادن و تجسّس در كار مؤمن نمودن و تفتين و افساد بين مؤمنين و نام بد گذاشتن موجب غضب خدا و سلب نعمت‌هاست و با اينكه دوري از مؤمن روا نيست.

مواضع تهم

در مواضع تهمت ملاحظه نمايد نه بطوري كه اهانت باشد بلكه مراقب باشد كه مبادا در خود شخص تأثير بخشد و چون بيكاري و سربار جامعه بودن و طمع داشتن در سلسله نعمت‌اللهي ممنوع و نزد خدا ناپسندست بايد مؤمنين را غالباً تشويق به كار و همراهي در كار نمود.

 

برادران من

تعظيم امر و نهي

ايمان زراعتيست كه ميوه آن وقت مرگ چيده مي‌شود و آسايش و بهره آن بعد از مرگ آشكار شود. اين زراعت بايد به پندار و گفتار و كردار نيك آبياري شود كه نمو نموده تباه نگردد بلكه شايد پيش از مرگ طبيعي به مرگ اختياري بهره آن را بردارد و خداوند نيكي را معين فرموده و پسند خود را دستور داده لازمه بستگي و ايمان فرمانبرداريست و رضاي دوست را كه دوست بفهمد بايد به آن رفتار نمايد تا چه رسد كه امر و نهي در آن باشد كه بايد در اطاعت بي‌اختيار باشد و چون برخلاف نفس است به كلفت بايد وادار نمود به اين جهت تكليفش ناميدند و بايد تعظيم امر و نهي نموده و سهل نشمرده و تا بتواند بكوشد.

جمع شريعت و طريقت

چه در احكام ظاهر و شريعت و چه آداب باطن و طريقت كه اين هر دو نبايد از هم جدا باشد كه بدون يكديگر نتيجه نبخشد. شريعت اعمال راجع به تن و طريقت راجع به دلست. شريعت آراستن ظاهرست به طاعت، طريقت پاكيزه نمودن باطن است به اخلاق پسنديده و دوستي و ياد خدا و روشن ساختن دل به شناختن او. پس اين هر دو مانند مغز و پوست بلكه مانند لفظ و معنيست و مانند جان و تن و يا چراغ و روشنايي آن يا مانند دوا و اثر آن و جمع بين ظاهر و باطن و شريعت و طريقت از اختصاصات سلسله نعمت‌اللّهيه بوده و هست پس بايد مراقبت داشت و آن كس كه خود را نزديك‌تر داند بايد در رفتار بر احكامي ‌كه در قرآن مجيد و خطاب به مؤمنينست بهتر بكوشد حتّي امور دنيا از كسب معاش و انماء مال و پرستاري عيال و تلذّذات حلال به قصد امتثال امر كه رسيده بنمايد عبادت نيز خواهد بود، و در اسلام به قدري توسعه در احكامست كه در هر كاري امر يا نهي هست و مي‌تواند مسلم تمام كارهاي دنيوي خود را با نيّت امتثال بندگي خدا نمايد.

قرائت قرآن

پس خواندن قرآن كه فرمان خدايي و صورت پيمان بين بندگان و خداوندست امر عموميست كه تا بشود هر روز ولو كم باشد بخوانيم كه به ياد بندگي خود افتيم و از پيمان يادآريم و تا بشود بايد ترجمه آن را دانست و تدبّر در آن نمود و در اول شروع با پاكي و پاكيزگي پناه به خدا از شرّ وسوسه شيطان برد كه مبادا در دل جا گيرد و برخلاف جلوه دهد و براي آنها كه ترجمه ندانند باز هم خواندن قرآن و توجّه به خدا و پيمان خدايي نيك و امر شده است ولي نبايد به اندازه‌اي متوجّه لفظ شويم كه از معني و مقصود دور افتيم و خواندن ترجمه قرآن كه بطور صحيح ترجمه شده باشد در غير نماز براي دقت و دانستن بعضي احكام و دستورات اخلاقي خوبست كه اقلاً بدانيم آنچه ديگران ادعا نمايند بهتر و بالاتر آن را دارائيم.

نماز

نماز پايه دينست نشانه بزرگ اسلاميتست، و روي آوردن بنده است به سوي خدا كه مايه تمام عباداتست، پس اگر پذيرفته شد ماسواي آن پذيرفته، و اگر رد شد مردود مي‌شوند اولين حكم اسلاميست و البته به جماعت پسنديده‌ترست كه اجتماع مؤمنين از عبادات محسوب و بركت و رحمتست بايد تنبلي نكرد و نماز صبح و مغرب را كه نزديك‌تر به صورت نماز وسطي است مخصوصاً تا بشود در اول وقت بجا آورد و كوشيد كه حال مطابق باشد با گفتار و دل را با دلدار داشت او را حاضر دانسته به اذان و اقامه خود را آماده كارزار با نفس كرده به تكبيرة الاحرام پشت پا بر ماسوي زده درجات سير را مطابق گفتار پيموده كه به حضور رسيده سلام دهد و البته بايد بداند كه چه مي‌گويد و با كه مي‌گويد و چه مي‌خواهد و اگر داراي آن حال نگرديد و توفيق نيافت خود را قاصر و مقصر ديده نفس را سرزنش نمايد و حال راهروان را در نظر آورد كه به تازيانه شوق نفس را به راه اندازد و اشارات در كتب عرفا مخصوصاً در كتب مرحوم سلطانعليشاه شهيد قدّس سرّه مبسوطست و در نوافل موافق امر با تدبّر بكوشد و در نيّت جز مولي را نخواهد و بايد از دقّت و كنجكاوي در احكام نماز اشارات و دستورات عمومي ‌كه استنباط مي‌شود دريافت و رفتار كرد. مانند پسنديدگي نظافت و بدي كسالت و نيكي اجتماع و جماعت و پسنديدگي تعطيل جمعه تا بعد از ظهر و اثر نطق و خطابه و مراقبت عفّت و جمعيّت خيال و توجّه و رعايت خانه‌داري كه «مسجد المرئة بيتها» و مساوات و برادري و اطاعت بزرگان و يگانگي و جلوگيري از خود و ديگران در ستمگري و حفظ الصحه (بهداشت) و لباس و ظرف نساختن از طلا و نقره كه براي مبادله در معامله مورد احتياج عمومست و مقيّد نبودن مردان به زينت با تقيّد به نظافت و ملاحظه همنشينان و اذيّت نشدن آنان ولو از بوي بد انسان و آسايش از زحمت كار دنيا به توجّه به خدا و پسند بودن بيداري سحر و خواستن براي مؤمنين آنچه كه براي خود مي‌خواهد كه «اهدنا» به لفظ مفيد جمعست و دستور جشن ديانتي گرفتن از نماز عيدين و جمعه و روا نبودن سعايت مؤمن نزد خدا و بزرگان بلكه لزوم شفاعت آنها از نماز اموات و توجّه به خدا در هر تغيير و انقلاب از نماز آيات و رعايت اقتصاد و ميانه‌روي اگر چه در آب باشد و نترسيدن با رعايت احتياط در نماز خوف و غير اينها كه مسلم باهوش با تدبّر درمي‌يابد بلكه مؤمن در هر امري بايد تدبّر كند كه آنچه پسند دوست باشد دريابد و چنان كند.

اوراد

و بعد از نماز هم بايد تا بشود در محل نماز اوراد و تعقيبات نماز را با توجّه قلبي و دريافت معاني بخواند كه در آنچه دستور داده‌اند رضاي خدا و تربيت نفسست به شرط توجّه بلكه اصلاح امر دنيا و آخرت و دفع همّ و غم و حل مشكلات در توجّه و توسّل منظور و مژده داده‌اند.

دعا

و دعا كه خواندن خداست به خواست دلست چه بر زبان آيد و چه نيايد كه خواستن به دل و نذر روزه يا نماز براي كاري يا نذر مالي نمودن و توسّل به بزرگان دين و شفيع قراردادن روان‌هاي پاك آنها را نزد خدا كه خدا در شفاعت آنها اجازه داده يا صدقات و خيرات در راه خدا و امثال اينها همه مراتب دعاست و توجّه قلبي و همّت مؤمن بر امري دعاست و البته با توجّه تامّ دل و حال رستگي و بيچارگي كه بريدن از ماسوي است اجابت مي‌شود و براي افزوني توجّه و يكرو شدن دل، پاكي تن و پوشاك از حَدَث و خَبَث و مال ديگران نبودن و پاكي دل از آلودگي‌ها و توبه و انابه و خوراك حلال و مواظبت شرع و افسرده نبودن مؤمن و اجازه عمومي ‌يا خصوصي دستور داده شده و البته در حال ريزش رحمت و موقع اجتماع مؤمنين به وجهه ايماني و موقع راز و نياز مؤمنين مناسب‌تر و به اجابت نزديكترست مخصوصاً در حال توبه مؤمنين و مجالس و حلقه ذكر آنها كه رحمت خدا شاملست نبايد كوتاهي نمود و دعاي زباني هم اگر از دل خيزد كه زبان هم بگويد يا بخواند و توجّه نمايد كه در دل اثر نمايد و حال شود دعا خواهد بود و خواندن دعاها كه مسلّمست از بزرگان رسيده براي آموختن طرز مناجات و راز و نياز و طريق ادب بسيار ممدوحست.كه كمترين بهره آن دانستن است كه انساني نبايد از خود به خارج بپردازد يا خود را بي‌گناه پندارد بلكه بايد گناهان خود را پيش چشم آورده و به خدا پناه برد و از او بخشش بخواهد براي خود و برادران و پدر و مادر و نياكان و فرزندان خود. و نيكي آنها را از خداوند بخواهد و ياد گذشتگان نمايد و براي آنها بخشش و رحمت درخواست كند و اجابت دعاي برادران را بخواهد و چون خداوند إذن در شفاعت پيغمبر صلّي الله عليه و آله داده و شفاعت او را پسنديده در آغاز و انجام دعا چنگ به دامان آن حضرت زده و صلوات بفرستد و در استغفار وعده بخشش و رحمت و نيرومندي و دادن دارايي و فرزند و فراواني و افزوني نعمت و بركت آسماني و زميني داده شده است پس در دعا بايد با حال استغفار باشد و ذكر استغفار گويد و تا تواند به امور دنيا كه پستست نپردازد و خود را از كريم به كم قانع نسازد و به خدا واگذارد كه او كفايت مهمّات نمايد و بدي احدي را تا بشود نخواهد كه اسباب زحمت گردد و اگرچه هر آني كه حال دعا بيايد همان موقŸ